الان دقیقا 73 روزه که من و یه موجود کوچولو دوست داشتنی داریم با هم روزها رو میگذرونیم..
خیلی خیلی عجیبه ولی من از روز اول حسش میکردم و میدونستم دوتا شدم...
به امیر هم گفتم ولی باور نمیکرد حتی دکترهم که میرفتم میگفتم باردارم و قرصهایی بهم ندین که برای بارداری بد باشه دیگه امیر تقربا بهم میگفت دیوونه شدی ولی من مطمئن بودم...
قربونش برم خیلی زودتر از همه هم آزمایش خونم نشونش داد...
خیلی خوشحال بودم میشه گفت بهترین لحظه زندگیم بود ولی پر از استرس و ترس...
خیلی نگران بودم مخصوصا تا روزی که هنوز نرفته بودم برای سونو گرافی سلامت..
وقتی دکتر صدای قلبش رو برام گذاشت نزدیک بود از خوشحالی جیغ بزنم
از لحظه ای که صدای قلب مهربونش رو
شنیدم یه دنیای دیگه به روم باز شده.
دنیایی جدید با احساساتی متفاوت. انگار تا قبل از اون لحظه هنوز نتونسته بودم با تمام وجودم درک کنم
باور کنم که یه موجود دیگه داره تو وجودم رشد میکنه یه موجود کوچیک که قراره بچه من باشه
و من با وجود اون
مادربشم همیشه فکر میکردم مادر به کسی میگن که تقدس داشته باشه.
همیشه فکر می کردم
مادربه کسی می گن که پرازفداکاری و ازخود گذشتگی باشه
با وجود اینکه تمامآزمایشها از وجود ش خبر میداد
اما باور نمیکردم منی که هنوز به قداست یه مادر
نرسیدم منی که هنوز اونقدر طعم فداکاری و از خودگذشتگی
رو نچشیده م تامورد لطف خدا قرار گرفته
باشم و مادر شده باشم. اما تصور من اشتباه بود چون خدای مهربون
با هدیه کردن این موجودبه من فهموند که
من هم لایق داشتن نام مادر شدنم.
خدای من یعنی تو اینقدر منو دوست داشتی و منو باورداشتی
صدای قلبش رو که شنیدم بیشتر از قبل به این باور رسیدم که من هم
مادر شدم و میتونم از
احساسات ناب مادرانه بهره مند بشم. من هم میتونم همپای همه مادران
از خود گذشته و فداکاربشم
نمیدونستم اینقدر مادر شدن شیرین و افتخار آمیزه..
به زن بودنم افتخار کردم..
به اینکه میتونم مادر شم ...
هـمـش کـــه نبایـد تــو روزای سختـــ یـاد خــدا کنــی کــه !
گاهــی وقتــی همـه چــی مرتبـه
وقتــی همـه چــی آرومـه
وقتــی اونــی کـه بایـد باشـه هستــــ
بایــــد ازش تشکـر کنــی
بایـــد داد بزنــی بگـــی :
خدایـا شـکرتــــــــ . . .
۱.بالاخره بعد از سه سال تصمیم گرفتم برای خونه مون هم ای دی اس ال بگیرم..دیگه اینقدر به خودم مطمئن بودم که اعتیادم به نت ترک شده و از امیرو زندگیم نمیگیرم..خیلی خوشحالم که دیگه میتونم خیلی زود به زود و همیشگی به دوستای قدیمی و عزیزم با یه عالمه خاطره سر بزنم....
۲.نمیدونم چی کار کنم ؟
هم دلم میخاد بچه دار شم ... هم دلم میخاد عمل کنم و پلاتین پامو بیرون بیارم...هم دلم میخاد هنوز کار کنم و شغلم رو از دست ندم.. تکلیف استخدامی هامون هم که معلوم نشد..اینم د و ل ت جدید!!!!!
۳. بعضی آدمها خیلی عجیب غریب اند....... تو کار خدا موندم
امروز دیگه خیلی بوی بهارهمه جا پیچیده ...
بهار دیگه واقعا پشت دره ...
سلام بهار ...
صبحی میرسه که بیدارمی شی و میببینی دردی که مدتهاست اونجا بوده از سر و
از بدنت رفته. میتونی از جات بلند شی، چرا که اون وزنههای هزار تـُنی
رو از دست و پاهات باز کردن. اون حفرهای که در سینهات بوده و باد و
باران از آن میگذشته، بسته شده. میبینی بعد از این همه وقت هوس غذایی رو
کردی، هوای دیدن کسی روداری، آهنگی هست که باید هزار دفعه بشنوی. ابرو
برمیداری، خط چشم میکشی و با آن زن ژولیدهی در آینه آشتی میشوی.
صبحی هست که با همهی جانت، «بدلی» بودن همهچیز را دانستهای. اما
خیال میکنی هیچوقت اینطور، اینطور با ولع، گرسنهی این زندگی نبودهای.
دلم برای دوستان مجازیم تنگگگگگ شده بود...(مجازی که نه واقعی اما دوراز دسترس)
شاید زیادی به این دنیا چسبیدم و تو روزمرگی هام غرق شدم..
شاید برای برگشتن به اینجا یه دل بزرگ و وارسته لازم باشه
شاید پیدا کرده باشم شاید هم نه
ولی میدونم روز برگشتم به این فضا روزی است که مثل گذشته ها دوباره یه دل صاف و بزرگ پیدا کنم ..
یاد گذشته هام بخیررررر
همیشه به یادتونم
(متن اولی از خودم نبودفکرکنم از مونا زنده دل بوده )