چشم میدوزم به آسمان آفتابی دی ماه ... لبخند میزنم و زمزمه میکنم :
باران که میبارد تو میآیی ...
هوس عاشقانه میکنم ، هر بار که عاشقات میشوم ... خودت حساب کن میشود روزی چند بار ...
چشمهات را که از پشت پنجره بیرون میآوری، دنیا بهار میشود و من شمعدانیهایِ قرمز ِ لبهام را میچینم لبِ پلکات ... تو پلک میزنی و من دلم میریزد ... تو پلک میزنی و ماشینهای پشتِ سر بوق میزنند ... ماشینهای پشتِ سر بوق میزنند و من ترس از تصادف را بهانه میکنم تا دستهات را محکمتر بگیرم ... بالای ِ قوزک ِ دستِ راستت که باشد، دی ماه تازه اول بهار است ... اول کوچ ... تا تو ... تا تویی که هر لحظه شبیهتر میشوی به آنی که باید ...
پی نوشت:
نمیدونم چرا پست های این روزهام همش عاشقانه میشه...شاید برا خاطر اون روزمرگی که همه میگفتندوازش میترسیدم و انگاری اصلا تو زندگی ما رگه هاشم نیست...و روز به روززندگی برام تازه تر میشه..
مطلب بالابعضی قسمتهاش از خودم نبودااااا تلخیص داشت...اما بدجور وصف الحالی بود
دلم میخاسست بنویسم تا سبک شم توروخدا اینجوری نشید هاا دیگه عاشقانه نمینویسم بار آخر بوددد
بعدازظهریک روز پاییزی
من عاشق بعد از ظهرهای پاییزم
مردی اینجاست
با قدی بلند
موهای مشکی
چشمان قهوه ایی پرازِمهربانی
آغوشی درست به اندازه ی تموم دلتنگی های من
که مدام در گوشم زمزمه میکند " ....."
و
من
سرشاراز حس خوشبختی
سلام به همه دوستانی که برام خیلی عزیز هستند
دوسه شب پیش دایی عزیزم به خونه خاله جان آمده بود و مارو هم دعوت کرده بودند.بعد از صحبت های معمولی حرفمون کشید به عاشورا و شهیدای مظلومش...
به دایی گفتم که نمیدونم چرا اون جوری که میخام نمیتونم ماجرای عاشورا رو درک کنم...
شروع کردند به صحبت, از صبر ایوب و ماجراهایی که یکی یکی براش اتفاق افتاده بود گفتند این که چطوری شیطان حسودی کرده بودو.به خداوند گفته بود که ایوب چون کلی ناز و نعمت داره شکر گزار است و خداوند هم اول فرزنداش راوبعد مال و اموالش و بعد هم آواره شدن از دیارش و مریضی و دست آخر هم فریفتن همسرش و ناکامی و سربلند برآمودن ایوب از همه این امتحانها...
گفت که فکرکن دیگه همه جا صبر ایوب مشهر شده.. ایوب تو هفت سال این اتفاقها براش افتاده و همه این پیشامدها کم کم بوده...
حالا ببین زینب (ص) یه داداش داشته که پیامبربهش میگفته زینت عرش خداوند...
روزی که میخواسته ازدواج کنه شرط عقدش بوده که همیشه با داداشش باشه.. و وقتی برادر عزیزش قصد سفر به عراق میکنه زندگیش رو رهامیکنه و باهاش همراه میشه تو این سفر در دوروز
18 تا از عزیزانی که یکی ازاونهازینت عرش خداوند بوده رو جلو چشماش شهید میکنند و تیکه تیکه میگن زینب (ص) وقتی شمر داشت سر مبارک امام حسین (ع ) رو میبرید
میخاست نفرین کنه که امام سجاد نذاشت.. حالا فکرکنید میگن صبر ایوب.....
پس به زینب چی میشه گفت...شاید تو این لحظه باید ممنون پدرم باشم که اسمم رو زینب گذاشت و به داشتن همچین اسمی افتخار میکنم و خدا کنه لایق اسمشون باشم..
پی نوشت:
1.بابا جان علی رغم مخالفتهای همه اسمم رو زینب گذاشته .. همه بهم میگن سمانه اما اون زینب صدام میکنه
2. ایشالله خدا به همه بیماران و من جمله عزیز عمو قاصدکم سلامتی بده
2 هنوز از زیارت امام رضا برنگشته دلم دوباره امام رضا میخاد
3. دلم میخاد خانوم معلمی خوب خوب بشه
❤منم که دیده به دیداردوست کردم باز ❤ چه شکر گویمت ای کارساز بـنده نواز❤
❤❤بعضی از روزها را دوست دارم و گاه آرزو می کنم که در جانم ماندگار شوند و ❤من عبور نکنم از لحظه های آن..❤. ❤
❤❤❤این روزهای من سرشار از خاطره دیدار با بارونی خیلی عزیز و مهربونم ❤
❤دیدارمون با یک سلام ساده با بارونی مهربون و عزیزم رقم خورد. یه جورایی تو ❤شوک بودم آخه من اولین دیدارم با دوستی مجازی بود بعدشم که طفلی بارونی ❤که با اون وضعیت اومده بود و منم که ذوق زده و تازه به بارونی رسیده ❤❤ ❤
❤لحظه لحظه اش برام شیرین بود و دوست داشتم هیچ وقت تموم نشه... ❤
❤بارونی جونم از اونی که فکرمیکردم مهربون ترو جوون ترو دوست داشتنی تر و ❤در یه کلمه ماه بود❤
❤ این دیدار خیلی خیلی دلگرمم کرد و به داشتن چنین دوستایی افتخار میکنم ❤
❤چقدردرهمون فرصت اندک بهشون وابسته شدم و حالا دلتنگیم ازندیدنش خیلی ❤عمیق تر شده.❤
❤نمیدونم احساسات اون روز رو چطوری بیان کنم❤
❤ بارونی جونم ممنون برا همه چی .. ایش گفتن نگو❤
بارونی جونم تولدت مبارک
آقا سلام می کنم آقا سلام من ...
یک شیعه ی مردد پر اتهام من
حالا قدم قدم به تو نزدیک می شوم
تا عشق تا حرم به تو نزدیک می شوم
آقا ببخش من که ترا دوست داشتم
رفتم غریب و خسته ترا جا گذاشتم
آقا ببخش من که سلامم قبول نیست
تقصیر گنبد و تو و اذن دخول نیست
مشکل خود منم که دلم لنگ می زند
وقتی به پای دامنتان چنگ می زنم
پی نوشت:
۱.اولندش یه عذر خواهی گنده خدمت دوستای خیلی عزیزم ببخشیدددددددددددددد
که تو این مدت نتونستم سر بزنم خب مشکل اولم رو که خب بی نتی
مشکل دومم راستش رو بخواین یه کوچولو نت زدگی ..
مشکل سومم که خب این همسرگرامی از وقتی از کردستان اومده دیگه چسبیده به ما و جدا کردنش کار حضرت فیل
۲. خداراشکر میکنم که خانوم معلمی خیلی خیلی عزیزم سلامتیشون تا حدودی برگشته وسلامتی کاملشون رو از خدا می خام....
۳. کلاغ ها خبر آوردن عموقاصدکم نا خوش احوال .. عموجانم درد و بلاتون برا دخترووتون باشه ایشالله خدا سلامتی بده....
۴.این روزها خیلی روزهای خوبی برا من..ایشالله قرار هفته آینده روز عید برم زیارت امام رضا
آخه من برا دومین بار که زیارت امام رضا میرم..
و اینکه بیصبرانههههههههههههههههههههههههههههه منتظرم بارونی جونی رو ببینم..
آخ تو این حال و هوای بارونی چقدر دیدن شابارونی میچسبه..