و این منم

این منم،دختری در آغاز فصلی نو از خودش و روزگارش

و این منم

این منم،دختری در آغاز فصلی نو از خودش و روزگارش
نظرات 7 + ارسال نظر
قاصدک چهارشنبه 11 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 05:34 ب.ظ

سلام
بدون شرح
چون هیچی سر در نیوردم
اما چون بادستکش داره نبض میگیره حتما مربوط به مملکت خودمونه

سلام عمویی
انگاری فایده نداره به ما بدون شرح نیومده به قول آجی فاطمه بیام توضیح بدم.. همه رو هم راحت کنم
خب من منظورم این بود که آدما با محبت و عشق به همدیگه ست که زنده هستن..
ببینید چقدر آروم خوابیده.. طفلی فکرمیکنه دستی داره به مهر میفشاره دستاشو..
البته میشه یه اشاره اییم به دنیای مکانیکی امروز داشته باشه..
اما بیشتر من منظورم اون اولیه بود..

مریم پنج‌شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 01:04 ب.ظ

سلام
منم نَوَفهمیدم !
نمی شه یک کمی با شرح باشه ؟!
تو این تصویر یک دنیای سرد و بی روح و ماشینی -تنهایی و بی کسی و احتضار رو دیدم
بقیه ش رو خودت بگو !
سمانه جان ممنون که خبر دادی واقعا نگران شده بودم خدا رو شکر پرستو هم حالش خوبه دیشب یک کامنت کوچولو برام نوشته بود .
بازم ممنون

سلام خانوم معلمی
آره خانوم معلمی معنای دومم بود.. اما بیشتر اولیش..
خواهش میکنم ژولشو ودین تا ببخشم
خداراشکررررررررررررررررر پرستوجونم حتما مامی جونش رفته قنبرک گرفته..
ایشالله همیشه همه دوستان خو بباشن..
ممنون که اومدی خانوم معلمی

پرستو پنج‌شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 06:19 ب.ظ


سلام

من نفهمیدم!

سلام پرستوجون
رسیدن بخیرررررررررررر
همون جوابیه بالایی ها

فاطمه پنج‌شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 08:33 ب.ظ

سلام ابجی وسطه چطوری؟

ببینم این کاریکاتو چیه؟منظورت چی بود؟یه پی نوشتی میذاشتی که یکی مثل منکه ای کیوش پایینه بگیرهههههههه

سلام اجی ارشدوووووووووووووووووووووووووو
همونکه بالایی ها گفتمممممممممممم
قربونت برمممممممممم
خوش آمدیییییییی عزیز دلم

فاطمه پنج‌شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 08:34 ب.ظ

فکر کنم این پیرمرده کمبود محبت داشته الهییییییباید یه فکری واسه پیریمون بکنیم وگرنه مثل این میشیم

آره والله دقیقا منظورم همین بود ...
ما هم باید یه آدم مکانیکی بذرایم گولمون بزنه

فاطمه پنج‌شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 08:38 ب.ظ

شمام اخر هفته ی خوبی داشته باشی گلم!هر چند من اون هفته کوفتم شد رفتم ویلا منو جا گذاشتن

میبوسمت وقربون تموم مهربونیات ابجی نازم!

خودتم آجی
ایشالله با هم برید با همم برگردین..
منم بوسسسسسسسسسسسسسس اختیار داری

مریم پنج‌شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 11:55 ب.ظ

آخخخخخخخخخخخخخخخخی ! خالا فهمیدم !
من متوجه آرامش پیرمرده نشدم
حتما مهربان بانوش زودتر از اینا جان به جان آفرین تسلیم کرده و الان این پیرمرده فکر می کنه ...
ای بابا ... !

آره خانوم معلمی طفلکی...
حتما بچه هاشم گذاشتنش سالمندان بعد هی بهونه مهربان بانو رو میگرفته مسولا آسایشگاه هم واسه اینکه آرومش کنن اینو اختراع کردن..
اییییییییییییییییییی روزگاررررررررررررررر

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد